وقتی که خوندمش همه چیز واسه یه لحظه وایساد..شاید فقط چند ثانیه،اما به اندازه ای بود که همه ی گذشته،از وقتی که یادم می یومد، از جلو چشمام عبور کرد..تمام وجودم لرزید...توی همون چند ثانیه..!
آخه وقتی به نقشی که زدم نگاه کردم، دیدم چقدر یه جاهایی بد بافتم..حالا از خستگی، سهل انگاری، بیخیالی، بی لیاقتی ... یا هر چیز دیگه ای که بوده دیگه می خوام ازین به بعد و با تمام قوا تمیز و مرتب ببافم که دیگه کسی حتی جرأت نکنه روش قیمت بذاره!!!
زندگی بافتن یک قالیست
همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که نعیین کرده است
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند!!!!
(س.سپهری)
کافه کا
یه کافه، روبروی سنگفرش های خیابون، با عطر تلخ قهوه، دیوارای چوبی و نور کم خیابونی که به ته رسیده، تو نم نم بارون یه شب پاییزی اینجاست خلوتگه ما...
۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
وصیت نامه عجیب !!!
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر منپنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم...!!(حسین پناهی)
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
ماه را کنار آینه ام دیدم...!
سطرهای سپید همیشه منتظرند که چیزی از عشق بنویسیم و جاده ها چشم به راهند که به سوی آنها برویم و شاخه ای گل سرخ را برای افق های دور ببریم.
غروب که می شود حرف های ما گل می کند. از همه چیز و همه کس حرف می زنیم جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده است. تو می گویی زیر ابرهای کبود و بزرگ، باران را بهتر می توان درک کرد و من می گویم دلم برای یک استکان چای و کلاغی که روی دیوار شکسته ی همسایه می نشست، تنگ شده است.
آیا تو هم دلتنگ می شوی؟ تا به حال چند بار دلت برای رخت هایی که ظهر تابستان روی بند آویزان کرده ای تنگ شده است؟ برای گریه های دوران کودکی یا کفش هایی که پارسال می پوشیدی چطور؟ من چهار کوچه آن طرف تر کسی را می شناسم که دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود و هرگز از درخت های پیر یاد نمی کند.
من هر روز دهکده ای می سازم؛ با خانه های روزنامه ای. هر خبر تازه ای که می شنوم، یکی از خانه ها کهنه می شود. شبها ماه کنار آینه ام می ایستد و من مثل دیروز کهنه می شوم. سطرهای سپید را که می بینم، حرفهایمان را گم می کنم و زبانم سنگ می شود.
پدرم می گوید اگر هوا از عشق لبریز باشد، تخته سنگ ها هم ترانه می خوانند. تازه ترین ترانه ات را برایم بخوان تا من سطرهای سپید را با صدای تو پر کنم.
غروب که می شود، هیچ کس دلش برای روزی که به پلک بر هم زدنی تمام شد، نمی سوزد.
من کنار آینه می ایستم تا به من بگوید امروز چقدر به تو نزدیک شده ام...
غروب که می شود حرف های ما گل می کند. از همه چیز و همه کس حرف می زنیم جز خودمان و گیسوانی که به کهکشان گره خورده است. تو می گویی زیر ابرهای کبود و بزرگ، باران را بهتر می توان درک کرد و من می گویم دلم برای یک استکان چای و کلاغی که روی دیوار شکسته ی همسایه می نشست، تنگ شده است.
آیا تو هم دلتنگ می شوی؟ تا به حال چند بار دلت برای رخت هایی که ظهر تابستان روی بند آویزان کرده ای تنگ شده است؟ برای گریه های دوران کودکی یا کفش هایی که پارسال می پوشیدی چطور؟ من چهار کوچه آن طرف تر کسی را می شناسم که دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود و هرگز از درخت های پیر یاد نمی کند.
من هر روز دهکده ای می سازم؛ با خانه های روزنامه ای. هر خبر تازه ای که می شنوم، یکی از خانه ها کهنه می شود. شبها ماه کنار آینه ام می ایستد و من مثل دیروز کهنه می شوم. سطرهای سپید را که می بینم، حرفهایمان را گم می کنم و زبانم سنگ می شود.
پدرم می گوید اگر هوا از عشق لبریز باشد، تخته سنگ ها هم ترانه می خوانند. تازه ترین ترانه ات را برایم بخوان تا من سطرهای سپید را با صدای تو پر کنم.
غروب که می شود، هیچ کس دلش برای روزی که به پلک بر هم زدنی تمام شد، نمی سوزد.
من کنار آینه می ایستم تا به من بگوید امروز چقدر به تو نزدیک شده ام...
۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه
شهزاده ی رویا
امشب دلم هوایی شده! هوای یه تکیه گاه! تکیه گاهی که سرمو بذارم رو پاهاش و آرامش تمام دنیا رو بریزه تو دلم. تو گوشم آروم زمزمه کنه، زمزمه ای که تمام غصه هامو بریزه دور، دورترین آرامشهارو بیاره تو دلم...
زمزمه کن باهام، باهام بخون...
دیدم تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته رو اسب سفید
میومد از کوه و کمر
میرفت و آتش به دلم
میزد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشه
دریا بشه
این دو چشم پر آبم
روزی که بختم وا بشه
پیدا بشه
اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویای من شاید تویی
اون کس که شب در خواب من
آید تویی تـــــــــــــــــــــو
از خواب شیرین
ناگه پریدم
او را ندیدم
دیگر کنارم
به خــــــــــــــــــــــدا
جانم رسیده
از غصه بر لب
هر روز و هر شب
در انتظارم به خدا
شهاب حسینی
زمزمه کن باهام، باهام بخون...
دیدم تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته رو اسب سفید
میومد از کوه و کمر
میرفت و آتش به دلم
میزد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشه
دریا بشه
این دو چشم پر آبم
روزی که بختم وا بشه
پیدا بشه
اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویای من شاید تویی
اون کس که شب در خواب من
آید تویی تـــــــــــــــــــــو
از خواب شیرین
ناگه پریدم
او را ندیدم
دیگر کنارم
به خــــــــــــــــــــــدا
جانم رسیده
از غصه بر لب
هر روز و هر شب
در انتظارم به خدا
شهاب حسینی
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
خوردن یا مردن..مساًلـــــــــه این است!!
یکشنبه شب...ساعت 8.30...یه کاسه سوپ!!
دوشنبه سحر...ساعت 5...یک عدد موز،یک عدد سیب!!
دوشنبه شب...ساعت 8.30...کله پاچه!!:0
سه شنبه سحر...ساعت 5...چند قاشق برنج با اندکی مرغ!!
الان نمی دونم زندم..نمی دونم مردم..نمی دونم قراره بمیرم..نمی دونم مردن خوبه یا بد..نمی دونم اصن بمیرم ..نمی دونم می تونم نمی رم ..همینجوری ازین نمی دونمااااا
اِه!! sms ..مثه اینکه زنده ام...پس تا اینجا حلّه...اما اینکه چطوری زندم حل نیس.....آقا من نمی فهمیدم..اما امروز فهمیدم..همین الان..
من بسی گرسنه ام..اما داد و فریاد ازین اینکه در خانه ی ما باید هر چه جلویت می گذارند بخوری...تنها تصور کن دوشنبه بعد از ظهر..بسی خسته و خواب آلود..رویای فسنجان در سر می پروراندم و بسیار دهانم آب اووووفتاده بود.....قدم زنان دست در دست دوســــــــــت با این رویا راهی خانه شدم..چون رسیدم و آگاه شدم که فسنجان نداریم..دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد...دوباره چون هشیار شدم..ندایی آمد که کله پاچه داریم...این دفعه در جا غش کرده و تا دقایقی چند بی هوش بودم...
دیدم چاره ای نیس..دماغمو می گرفتم می خوردم..مامان هی می گفت خاصیت داره..بخور بخور...آخرم جز یه کم گوشت صورت و آب..هیچی نتونستم بخورم...صحنه های می دیدمااا..مثلا اینکه چجوری با ولع سیرابی می خورن..!یا اینکه این پاچرو قلنبه میذارن لای نون و نوش جن می کنن...الان می تونم بگم... اُه!:))
از گشنگیه مفرط اومدم اینو تو کافه بگم...آآآآآآخ گفتم کافه..چقد دلم همه چی می خواد...:((
اصن کار اصلیم یادم رفت.....یکی می تونه بگه کله پاچه چیش مفیده..نــــــــــــه.....مفیده؟!!
اندر احوالات کله پاچه...؟!!
دوشنبه سحر...ساعت 5...یک عدد موز،یک عدد سیب!!
دوشنبه شب...ساعت 8.30...کله پاچه!!:0
سه شنبه سحر...ساعت 5...چند قاشق برنج با اندکی مرغ!!
الان نمی دونم زندم..نمی دونم مردم..نمی دونم قراره بمیرم..نمی دونم مردن خوبه یا بد..نمی دونم اصن بمیرم ..نمی دونم می تونم نمی رم ..همینجوری ازین نمی دونمااااا
اِه!! sms ..مثه اینکه زنده ام...پس تا اینجا حلّه...اما اینکه چطوری زندم حل نیس.....آقا من نمی فهمیدم..اما امروز فهمیدم..همین الان..
من بسی گرسنه ام..اما داد و فریاد ازین اینکه در خانه ی ما باید هر چه جلویت می گذارند بخوری...تنها تصور کن دوشنبه بعد از ظهر..بسی خسته و خواب آلود..رویای فسنجان در سر می پروراندم و بسیار دهانم آب اووووفتاده بود.....قدم زنان دست در دست دوســــــــــت با این رویا راهی خانه شدم..چون رسیدم و آگاه شدم که فسنجان نداریم..دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد...دوباره چون هشیار شدم..ندایی آمد که کله پاچه داریم...این دفعه در جا غش کرده و تا دقایقی چند بی هوش بودم...
دیدم چاره ای نیس..دماغمو می گرفتم می خوردم..مامان هی می گفت خاصیت داره..بخور بخور...آخرم جز یه کم گوشت صورت و آب..هیچی نتونستم بخورم...صحنه های می دیدمااا..مثلا اینکه چجوری با ولع سیرابی می خورن..!یا اینکه این پاچرو قلنبه میذارن لای نون و نوش جن می کنن...الان می تونم بگم... اُه!:))
از گشنگیه مفرط اومدم اینو تو کافه بگم...آآآآآآخ گفتم کافه..چقد دلم همه چی می خواد...:((
اصن کار اصلیم یادم رفت.....یکی می تونه بگه کله پاچه چیش مفیده..نــــــــــــه.....مفیده؟!!
اندر احوالات کله پاچه...؟!!
۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه
امشب (من ابرم تو بارون)
امشب باز دلم هوایی شده! داره پر میکشه به جاهای عجیب، عجیب و قشنگ!
دلم یه شومینه میخواد،سرمای برف و گرمای یه چای داغ و دستی که چایی رو بذاره جلوم! یه پتو بپیچم دورم و با یه صدای آشنا آروم بگیرم...
من ابرم تو بارون
این قصه خیسه
حیف روزایی که بی تو به سر شد
حیف شبهایی که بی من سحر شد
تو بی من تنها من از تو تنهاتر
حیف این عمری که تنها هدر شد
من سردم تو سردی دل نیمه جونه
میسوزه میسازه درب و داغونه
میلرزه حتی با چیک چیک اشکام
مثل گنجشکی که زیر بارونه
لبهامون لبخند عشقو کم داره
دلگیرن روزامون لحظه غم باره
دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم
پاییزم میریزم رو به تاراجم
من ابرم تو بارون این قصه خیسه
خورشیدو برگردون اینجا قدیسه
اعجاز بارونو باور کن وقتی
میخواد این احساسو از نو بنویسه
من ابرو تو بارون این لحظه نابه
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکه میبینم خوابت
کی نیلوفر سهم قلب مردابه
اینجا قلب آدمها بی فانوسه
رویاشون رویا نیست عین کابوسه
اینجا چشمامون تو گریه میپوسه
من جایی میخوام با تو قد بوسه
ما دستامون با هم دنیا میسازه
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم و با هم میمیریم
بپر با من بپر وقت پروازه
دلم یه شومینه میخواد،سرمای برف و گرمای یه چای داغ و دستی که چایی رو بذاره جلوم! یه پتو بپیچم دورم و با یه صدای آشنا آروم بگیرم...
من ابرم تو بارون
این قصه خیسه
حیف روزایی که بی تو به سر شد
حیف شبهایی که بی من سحر شد
تو بی من تنها من از تو تنهاتر
حیف این عمری که تنها هدر شد
من سردم تو سردی دل نیمه جونه
میسوزه میسازه درب و داغونه
میلرزه حتی با چیک چیک اشکام
مثل گنجشکی که زیر بارونه
لبهامون لبخند عشقو کم داره
دلگیرن روزامون لحظه غم باره
دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم
پاییزم میریزم رو به تاراجم
من ابرم تو بارون این قصه خیسه
خورشیدو برگردون اینجا قدیسه
اعجاز بارونو باور کن وقتی
میخواد این احساسو از نو بنویسه
من ابرو تو بارون این لحظه نابه
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکه میبینم خوابت
کی نیلوفر سهم قلب مردابه
اینجا قلب آدمها بی فانوسه
رویاشون رویا نیست عین کابوسه
اینجا چشمامون تو گریه میپوسه
من جایی میخوام با تو قد بوسه
ما دستامون با هم دنیا میسازه
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم و با هم میمیریم
بپر با من بپر وقت پروازه
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
دربان
در را که باز میکنم نسیم خنک صبحگاهی صورتم را نوازش میدهد. تازه چند روزیست که به اینجا امدم. در این ساختمان ماله من است. من تنها نگاه میکنم گذر ورود شما را بر در این کافه.. گاه گاهی هم شاید نوشتم چند کلامی از خودم..کافه .. کافه چی های این کافه دور... و کسانیکه شاید روزی در فرار از غوغای بیرون گوشه ای به این کافه بزنن و از مرز شلوغی و سکوت که من در ان ایستاده ام پا به کافه گذارند... سیگاری اتش میزنم و دست در جیب فرو میبرم. کاغذی در جیبم مانده است .. انرا امروز بر سر در این کافه میگذارم... یک نوشته ساده:
سلامی برای شروع یک کافه تازه. یک نامه جدید. و شاید یک نگاهی نو... به شبانگاهان من و تو..کافه چی های غریب این کافه خانه...جایی برای کافه کا
اری اینجا جایی است برای من و تو...برای کافه چی های این کافه... جایی برای یک خنده و گریه... جایی شاید برای یک کار نو
اشتراک در:
پستها (Atom)